رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

اولین جلسه از کارگاه مادر و کودک بادبادک

امروز ( 24 اردیبهشت ) اولین جلسه کارگاه مادر و کودک بود.البته از اسفند ثبت نام کرده بودمت اما خوب یه کم دیر شروع شد. ساعت 3 رسیدیم البته شما تو راه خوابت برده بود و وقتی از صندلیت آوردمت بیرون بیدار شدی اما خیلی هم کسل بودی . اولش که من میخواستم کاور کفش بپوشم یهو زدی گریه اونم چه گریه ای نمی دونم غریبی کردی یا بد خواب شده بودی!؟  خلاصه با کلی زحمت آرومت کردم و رفتیم تو اتاق و دیدیم که چند تا مامان و بچه هاشوون اومده بودن خلاصه ما هم نشستیم و تو هم همچنان با اخمهای آویزون به همه نگاه میکردی دریغ از یه لبخند ....حتی نذاشتی لباست رو عوض کنم بالاخره نازنین جوون _ مربی این دوره کلاس _ اومدن و اول گفتن مامانا و بچه ها بزنن رو میز...
24 ارديبهشت 1392

دایره لغات 1

دایره لغات رادین: مامان ، بابا اییی = علی نانا = نازی(خاله نازی) اللا= الهه بییم = بریم دوب = توپ ( عاشق توپ و توپ بازیه) بییم بیم = دوچرخه بیب بیب = ماشین مو= مو با = بالا آب= آب آب با = آب بازی ، حموم بَه = هرچیز خوردنی دووو= دوغ دو - دو - ده = یک - دو - سه اینا = اینجا می = بده به من عم = عمه و عمو هاپو= سگ (صدای سگ رو هم بلده وقتی میگی هاپو چی می گه میگه هاپ هاپ) لالا = لالا ( لالایی هم بلده وقتی میگیم لالایی بخوون چند بار آهنگین میگه لالا لالا لالا) لاللا = یاالله ( دستشو دراز میکنه و میگه لاللا) الا= یا علی وقتی میخواد بلند شه اللا اللا = الله اکبر یا صلوات ( وقتی صدای اذان میاد یا صدا...
21 ارديبهشت 1392

واکسن 18 ماهگی

امروز چهارشنبه 18 اردیبهشت با 9 روز تاخیر ( چون دقیقا روز نهم -روز 18 ماهگیت - رفتیم شمال) ساعت 8:30 با بابا حمیدرضا رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن 18 ماهگی. وقتی نوبت گرفتیم دیدیم 41 نفر تو صف انتظارن اما خوب چاره ای نبود و باید منتظر می موندیم . خوبیش این بود که تو حیاط یه عالمه بچه بودن و یه کم باهاشون سرگرم شدی البته داخل ساختمون بچه های بیشتری بود اما چون همه با گریه از اتاق بیرون میومدن نبردیمت تو ساختمون که نترسی. خلاصه بعد از یک ساعت و نیم نوبتمون شد و من هم طبق معمول فقط کارت رو دادم مهر زدن و از اتاق اومدم بیرون که بعد از چند دقیقه گریه کنان اونم از نوع وحشتناکش اومدی بیرون بعد با بابا رفتی پارک و منم اومدم خونه و وسایلت رو...
19 ارديبهشت 1392

نوروز سال 1392

سلام پسری مامان. بالاخره فرصت شد تا خاطرات نوروز 92 رو بنویسم. ما ساعت 6 عصر روز 28 اسفند ماه همراه با غزاله جوون راهی نشتارود شدیم و ساعت 12:30 رسیدیم و شام خوردیم و خوابیدیم.روز 29 ام هم خاله مریم اینا و مامانی اینا اومدن و روز 30 ام هم خاله نازی اینا اومدن.خلاصه تحویل سال رو با هم بودیم و بعد هم رفتیم کنار دریا و کلی خوش گذشت. اینم عکسهای بعد از تحویل سال: دستگیری رادین در حال هم زدن آجیل: محوطه و پرتاب سنگ که بازی مورد علاقه رادین بود: از سمت راست :غزاله جوون - رادین - الهه جوون (غزاله دختر خاله مریم که رادین عاشقانه دوستش داره) اینم کنار دریا که من نمیدونم چه فکری کردم که رفتم شمال یه دست لباس گرم برای راد...
31 فروردين 1392

سالی که گذشت....

پسر نازم سال 91 هم با تمام خوبیهاش گذشت. یک سال در کنار هم بودیم و لذت با هم بودن رو بردیم. هر روز بزرگتر میشی و مهارتهای بیشتری رو یاد می گیری و شیرین و شیرینتر میشی اما خوب  یه جورایی دلم برای روزهایی که میگذره تنگ میشه. به هر حال شاکر خدای بزرگ و مهربوونم هستم که همیشه و در همه جا بهترینها رو برام رقم زده.خدا جوونم شکرت. اینم عکسهای جا مونده از سال 91: رادین در خانه بازی فروشگاه هایپر استار.... اول اسباب بازی مورد علاقه اش رو پیدا کرد: انگار شکل می می رادینه و به نظر می رسه خیلی هم خوشمزه اس عاشقتــــــــــــم با این خنده هات بعدشم بازی توی پارکینگ اینم ژست دست به کمریشه و این هم خونه رادین ...
29 اسفند 1391
1